ذکر مصائب شهادت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام در شب نوزدهم
گاهِ جنگ است، به مرکب همه زین بگذارید آب در دست اگر هست، زمین بگذارید وقت تنگ است و حرام است تعلّل کردن صحبت از مزرعه و گلّه و آغل کردن وقت آن است که در سینه نفس تند شود تیغ، آن تیغ که صیقل نخورَد کند شود تا کمین بر در و دروازه نکردهست هنوز، تا معـاویه نفـس تازه نکردهست هنوز، نوبتی کوفـته بر طبل سحـر، برخـیزید پایتان خواب نرفـتهست اگر، برخیزید هر که جـا مـاند در آمـاج بـلا میمـاند با کـلاهی که پس مـعـرکه جـا میماند گفت مولا که چنین است و چنان با آن ایل ایل صد رنگتـر از ایل بـنیاسـرائـیل این یکی گفت: مـطیعـیم، ولی دربنـدیم بگذر از ما که گرفـتار زن و فرزندیم خانه بی مَرد، پر از خوف حرامی باشد این چراغیست که بر خانه روا میباشد ما چه داریم به جز پای فلج؟ میترسیم فصل سرما شده، از عُسر و حرج میترسیم رعد و برق است که با عطسۀ ابر آمده است هان علی! دست نگهدار که صبر آمده است آن یکی گفت: عـلیـلیم! خودت میبینی بدتـر از ابـنسَـبـیـلـیم! خودت میبـینی ما مگـر مثل تو دنـیای مـرفّـه داریم؟! زیر کشت است زمین، عذر موجّه داریم آن یکی گفت: ملولیم! کمی حوصله کن گوشمان پر شده از موعظه! کمتر گله کن خالی از معرفت و مردی و رندی بوده کوفه تا بوده پر از « اَشعثِ کِندی» بوده کوفه شهری که پر از وسوسۀ خنّاس است دستپروردۀ سعـد بن ابیوقّـاص است این جماعت همه اشـباح رجـالاند همه گاهِ پیـکـار مـلـولانـد و مـلالانـد هـمه میرود قـصّۀ مـا سوی سرانـجام آرام دفتر قصّه ورق میخورد آرام آرام... سهـلتر سادهتر از قـافـیهای باختیاش ننگ بادا به تو ای دهر! که نشناختیاش چه برایش به جز اندوه و ملال آوردی جان او را به لبش شصت و سه سال آوردی باغ میساخـت و در سایهٔ آن باغ نبود یک نفس قـافـلهاش در پی اُتـراق نبود درد باید که بفـهـمیم چه گـفتهست علی که شـبی با شکم سیر نخـفـتهست عـلی از سر سفـرهٔ اسـلام چه برداشت امیر نان دندانشکنی را که نمیخورد فـقیر آه، از آن شبِ آخر که علی غمگین بود سفرهٔ دخترش از شیر و نمک رنگین بود شب آخر که فلک، باد، زمین، دریا، ماه مـیشـنـیـدنـد فــقـط از عـلـی "إنّــا لله" باد برخـاست و از دوش عـبایش افـتاد مهربان شد در و دیوار، به پایش افتاد مرو از خانه، به فریاد جهان گوش مکن فقط امشب، فقط امشب به اذان گوش مکن شب آخر، شب آخر، شب بیخـوابیها سـیـنـهزن در پی او دسـتهٔ مرغـابیها از قدمهای علی، ارض و سما جا میماند قدم از شوق چنان زد که عصا جا میماند با توأم ای شب شیون شده! بیهوده مکوش! او سراپا همه رفتن شده، بیهوده مکوش! بیشک این لحظه کم از لحظهٔ پیکارش نیست دست و پاگیر مشو! کوه جلودارش نیست زودتـر میرسد از واقـعـه حـتی مـولا تا که بـیـدار کـنـد قـاتـل خـود را مـولا تا به کی ای شب تاریک زمین! در خوابی؟! صبح برخاسته، بیدار شو ای اَعرابی! عرش، محراب شد از "فُزتُ و ربّ الکعبه" کعبه بیتاب شد از "فُزتُ و ربّ الکعبه" آه از مــردم بــیدرد، امــان از دنــیــا نـعـمـتِ داشـتـنـت را بِـسـِـتان از دنـیـا میرود قـصهٔ ما سـوی سرانـجام آرام دفـتـر قـصه ورق میخـورَد آرام آرام |